عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

115

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

و اظهار ملاطفت به دو مينمود و چيزى در عالم جز او نميديد . يكروز كه خواست بداند گشتاسب بچه علّت پدرش لهراسب را ترك كرده گشتاسب ماوقع را شرح داد . قيصر گفت : ميخواهى من او را وادار كنم كه ترا راضى كند ؟ گشتاسب جوابداد : اعليحضرتا تو خود بصلاح كار واقف‌تر از منى . قيصر يكى از سران سپاه خود را مأموريّت داد كه نزد لهراسب رفته اين پيغام به او برساند كه : من و تو هردو از نژاد فريدونيم و تو هيچ امتيازى به من ندارى پس بچه علّت به زور از من باج ميستانى ؟ الحال بايد مضاعف آنچه از من گرفته‌اى بازفرستى و الّا با عساكر خود آمده علاوه بر تنبيه سختى كه خواهمت كرد كشور ترا بكشور خود منضم خواهم ساخت . بعلاوه نامه‌اى به همين مضمون به دو داد . فرستاده با وضعى آراسته به راه افتاد چون بنزديك مقرّ لهراسب رسيد مأمورين پذيرائى او را استقبال و به شهر وارد كرده به منزل بردند و آنگاه لهراسب پسر خود زرير و بزرگان لشگر خود را بار داده فرستاده را احضار كرد و پيغام خشونت‌آميزى را كه ادا مينمود بدقّت گوش داد و سخت متعجّب شد همچنين حضّار بتعجّب درآمدند و گفتند بايد دليلى در كار باشد كه قيصر بچنين لحنى پيغام فرستاده و بدين‌پايه بلندپروازى نموده . فرستاده را كه به منزل بردند بمباحثه و مناظره و مشاوره پرداخته مقرّر داشتند كه بمداهنه قاصد را اغفال و بفهمند كه چه‌چيز تا اين حد قيصر را جسور كرده كه زياده بر حدّ قدرتش چنين پيغام و نامهء جسارت‌آميزى فرستاده « 1 » بالنتيجه بوسيلهء هدايائى كه قاصد نظير آنها را نديده بود و اميد آنها را

--> ( 1 ) از شاهنامه : بشبگير قالوس را پيش خواند * ز قيصر فراوان سخنها براند به دو گفت لهراسب كاى پرخرد * مبادا كه جان جز خرد پرورد نبود اين هنرها بروم اندرون * بدى قيصر از دست شاهان زبون كنون او بهر كشورى باژخواه * فرستاد و خواند همى تخت و گاه فرستاده گفت اى خردمند شاه * بمرز خزر من شدم باژخواه سوارى بنزديك اوى آمده است * كه از بيشه‌ها شيرجوى آمده است به دو داد پرمايه‌تر دخترش * كه بودى گرامى به دو افسرش به دو گفت لهراسب اى راستگوى * كرا ماند آن مرد پرخاشجوى چنين داد پاسخ كه بارى نخست * بچهر زرير است گوئى درست